![]() |
![]() |
|
| به آنان كه راز قشنگ دوستي و محبت و .... و زندگي را جز در ذات يگانه حق نمي يابند |
|
بی مقدمه تر از همیشه داشتم آلبومهای قدیمی رو نگاه می کردم دلم گرفت جمع خانوادگی قدیمی مون مادر بزرگ پدر بزرگها . بچه ها همه با هم .واای که انگار هیچ وقت اون روزا نبودند. اون بچه ها تقریبا همشون عروسی کردن و بعضی هاشون هم عقد کردن. همه بزرگ شدن و غریب . همه اون علاقه ها و صمیمیت ها پر کشید و رفت ( حداقل از دل من که رفته .) من این آدمها رو نمی خوام من همون آدمها رو می خوام ***
بچه که بودیم همیشه فکر میکردیم آینده برامون چه نقشه ای کشیده؟کی قراره چیکاره بشه *** عکس بچه گیهامون رو نگاه میکنم *** یکی معلم شد یکی دکتر یکی دیپلم گرفت زود ازدواج کرد اون یکی هم امضای دیپلمش خشک نشده عقد کرد یکی مهندس شد اون یکی هنوز درس میخونه چند تاشون هم هنوز دانشجو هستن و عقد کردن. پس فردا بله بون یکی دیگه از بچه هاس و بیدار موندم وسایلهامو آماده کنم آخه فردا دانشگاه دارم و وقتی باقی نمونده. هفته پیش هم عروسی سمیه بود . .......... یکی یکی راهها جدا شد و تو میفهمی دیگه وقت بازی نیست همبازی هات دارن میرن و زمونه همبازیهای دیگه ای برات رقم میزنه .همبازیهایی که شاید دوستشون نداری . *** یک نسل داره عوض میشه و احساس دلتنگی میکنم .کوچولوهایی به دنیا میان و جای کوچیکیهای ما رو میگیرن. دلم هوای نیلوفر رو کرده یعنی میبینمش؟ *** یکی از دوستای گلم بهم گفت " دختر ناز نا نوشته ها" ناز بودنم رو میزارم به قضاوت اطرافیانم ولی "دختر نا نوشته ها" رو هم جنس خودم میدونم. مرسی از این اسمی که بهم هدیه کردی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 3:52 توسط رويا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
كليه حقوق مادي و معنوي اين وبلاگ متعلق به نويسنده وبلاگ مي باشد و هر گونه برداشت بدون اجازه نويسنده وبلاگ پيگرد قانوني دارد
|
|
RSS
|